

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۱۷۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۰
رحم کن ار زخم شوم سر به سر
مرهم صبرم ده و رنجم ببر
ور همه در زهر دهی غوطهام
زهر مرا غوطه ده اندر شکر
بحر اگر تلخ بود همچو زهر
هست صدف عصمتِ جان گهر
ابر ترشرو که غمانگیز شد
مژده تو دادیش ز رزق و مطر
مادر اگر چه که همه رحمت است
رحمت حق بین تو ز قهر پدر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دردی عاطفی و روحانی میپردازد و به خداوند رحم و شفقت میطلبد. او از زخمها و رنجها سخن میگوید و میخواهد که با صبرش مرهمی بر زخمهایش بنهد. در داستانی، به زندگی یک درویش مسکین اشاره میشود که در خانهاش، مشکلات زیادی دارد و به اوج گدایی و فقر دچار است. ناگهان شاه کریمی بر اثر رحمت و انسانیت به دیدار آنها میآید و به یتیمان آب و زر میبخشد که موجب تغییر سرنوشت آنها میشود. این داستان نمادی از بخشندگی و فضل الهی است که میتواند زندگیهای دشوار را متحول کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
