

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۱۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸
بنمود مه وفا از این جا
هرگز نرویم ما از این جا
این جا مدد حیات جانست
ذوقست دو چشم را از این جا
این جاست که پا به گل فرورفت
چون برگیریم پا از این جا
این جا به خدا که دل نهادیم
کس را مبر ای خدا از این جا
این جاست که مرگ ره ندارد
مرگست بُدَن جدا از این جا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف مکانی میپردازد که آن را جایگاه وفا و حیات میداند. او این مکان را به مثابه بقای جاودانی معرفی میکند، جایی که مرگ در آن جایگاهی ندارد و دلها در آن به آرامش میرسند. شاعر از خدا میخواهد تا او را از این مکان دور نکند و به ارتباط عمیقتری با آن دعوت میکند. در اینجا، زندگی و شادی به دست میآید و فضایی برای تجلی عشق و امید فراهم است. در پایان، شاعر به خواستهای میرسد که دوباره پردهها را بردارد تا به درک بیشتری از این مکان نائل شود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
