

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۱۹۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۷
اگر آتش است یارت تو بُرو در او هَمی سوز
به شبِ فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز
تو مخالفت همی کِش، تو موافقت همی کُن
چو لباسِ تو دَرانَند، تو لباسِ وصل میدوز
به مُوافقت بیابد، تَن و جان سماعِ جانی
ز رباب و دَف و سُرنا و زِ مطربان دَرآموز
به میانِ بیست مُطرب، چو یکی زَنَد مخالف
همه گم کُنند رَه را چو ستیزه شد قَلاوز
تو مگو همه به جنگند و زِ صلح من چه آید
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به موضوع عشق و فراق میپردازد و میگوید که در آتش عشق باید بسوزی و مانند شمع در شب فراق روشنایی بدهی. او به عشق و وابستگی اشاره دارد و میخواهد که فرد در کنار مخالفتها، به دوستی و همدلی برگردد. همچنین یادآور میشود که در میانه نواها و صداها، اگر یکی بخواهد مخالفت کند، همه را نسبت به راه و هدف شان گمراه میکند. در نهایت به اهمیت روشنایی خود فرد در دنیای تاریک اشاره میکند و میگوید که یک چراغ روشن از هزاران مرده ارزش بیشتری دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
