

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۱۹۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۸
سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز
مرغ دلم ز سینه پریدن گرفت باز
مرغی که تا کنون ز پی دانه مست بود
درسوخت دانه را و طپیدن گرفت باز
چشمی که غرقه بود به خون در شب فراق
آن چشم روی صبح به دیدن گرفت باز
صدیق و مصطفی به حریفی درون غار
بر غار عنکبوت تنیدن گرفت باز
دندان عیش کند شد از هجر ترش روی
امروز قند وصل گزیدن گرفت باز
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر درباره عشق و دلتنگی و جستجوی وصال است. شاعر از مرغ دلی سخن میگوید که از پی دانه، به جستجوی محبوب میپردازد و تلاش میکند از درد جدایی رهایی یابد. او به زیبایی ارتباط بین عشق و تجلیات آن را از زبان شخصیتها و رویدادهای گوناگون نشان میدهد. در این میان، نمادهایی چون سیمرغ و یوسف نیز به تصویر کشیده میشوند که تجلی عشق و روحانیات را به نمایش میگذارند. با این حال، دل از عشق و توبه درگیر است و در جستجوی نشانهها و تجارب شیرین عشق است. در نهایت، شاعر بر اهمیت شمس و تأثیر او بر زندگی روحی اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
