

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۰۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۰
ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز
تا که ببینند خلق دبدبه رستخیز
دوش مرا شاه خواند بر سر من حکم راند
در تن من خون نماند خون دل رز بریز
با دل و جان یاغیم بیدل و جان میزیم
باطن من صید شاه ظاهر من در گریز
ای غم و اندیشه رو باده و بای غمست
چونک بغرید شیر رو چو فرس خون بمیز
کشته شوم هر دمی پیش تو جرجیس وار
سر بنهادن ز من وز تو زدن تیغ تیز
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از حال و هوای روحانی و درونی خود میگوید و به ساغی که نقش مهمی دارد، اشاره میکند. او از تصوف و عشق به خدا سخن میگوید و به حالتی درونی و عمیق دست مییابد که در آن خود را از مادیات رها میسازد. شاعر با یادآوری شکوه و عظمت عشق، از چالشهای درونی و مبارزات روحی خود سخن میگوید و به دنبال شور و وجد در آغوش حقیقت است. در نهایت، او از نور شمس و تاثیر او بر روح و جانش یاد میکند و خواهان رحمت و نورانی شدن دل خود است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
