

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۰۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۸
حال ما بیآن مه زیبا مپرس
آنچ رفت از عشق او بر ما مپرس
زیر و بالا از رخش پرنور بین
ز اهتزاز آن قد و بالا مپرس
گوهر اشکم نگر از رشک عشق
وز صفا و موج آن دریا مپرس
در میان خون ما پا درمنه
هیچم از صفرا و از سودا مپرس
خون دل میبین و با کس دم مزن
وز نگار شنگ سرغوغا مپرس
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان حال و هوای دلbroken خود میپردازد و از عشق مهر و زیبایی معشوقهاش میگوید. او از دیگران میخواهد که درباره حالش و درد و غمش نپرسند، زیرا هیچ کس نمیتواند عمق عواطف و رنجهای او را درک کند. او به زیبایی معشوق و تأثیر آن بر زندگیاش اشاره میکند و از اشکهایش به عنوان نماد عشق سخن میگوید. همچنین بر این نکته تأکید میکند که این عشق به او عذاب میدهد و در آنجا که به یاد شمس تبریزی میافتد، از دیگران میخواهد که از او بپرسند، زیرا او با درد و شوق بیپایانش ارتباطی عمیق دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
