

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۱۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۶
گر عاشقی از جان و دل جور و جفای یار کش
ور زانک تو عاشق نهای رو سخره میکن خار کش
جانی بباید گوهری تا ره برد در دلبری
این ننگ جانها را ز خود بیرون کن و بر دار کش
گاهی بود در تیرگی گاهی بود در خیرگی
بیزار شو زین جان هله بر وی خط بیزار کش
خود را مبین در من نگر کز جان شدستم بیاثر
مانند بلبل مست شو زو رخت بر گلزار کش
این کره تند فلک از روح تو سر میکشد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به مسأله عشق و رنجهای آن میپردازد. او به عاشق توصیه میکند که اگر عاشقانه دلبسته است، باید تحمل سختیها و جفای معشوق را داشته باشد. همچنین میگوید که برای دستیابی به عشق حقیقی، باید خود را از لذات دنیوی دور کند و بر نفس خود مسلط شود. شاعر عشق را به سفر در تاریکی و روشنی تشبیه کرده و از دلدادگی میگوید که باید انسان را از دنیای مادی رها سازد. در نهایت، او از عاشق میخواهد که خود را فراموش کند و در جستجوی معشوق به شُکوه و شجاعت تکیه کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
