

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲
دیدم رخ خوب گلشنی را
آن چشم و چراغ روشنی را
آن قبله و سجده گاه جان را
آن عشرت و جای ایمنی را
دل گفت که جان سپارم آن جا
بگذارم هستی و منی را
جان هم به سماع اندرآمد
آغاز نهاد کف زنی را
عقل آمد و گفت من چه گویم
این بخت و سعادت سنی را
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف زیباییهای معشوق و جنبههای عرفانی عشق میپردازد. او از دیدن چهره دلربای محبوب سخن میگوید و احساس میکند که باید همه چیز خود را برای او فدای کند. عاشق به سمت سماع و شادی میرود و در این میان عقل نیز به حیرت میافتد. او بر این باور است که در عشق همه چیز تغییر میکند و دل ایمان را در خود جای داده است. همچنین، شاعر به مفهوم عزلت و سکون در دل اشاره میکند و بر اهمیت خاموشی و سکوت در جستجوی ایمان تأکید مینماید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
