

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۴۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۵
آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمش
و آنک میکرد او کرانه در میان آوردمش
آنک عشوه کار او بد عشوهای بنمودمش
و آنک از من سر کشیدی کشکشان آوردمش
آنک هر صبحی تقاضا میکند جان را ز من
از تقاضا بر تقاضا من به جان آوردمش
جان سرگردان که گم شد در بیابان فراق
از بیابانها سوی دارالامان آوردمش
گفت جان من مینیایم تا بننمایی نشان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف تلاشهای خود در راستای نزدیک شدن به معشوق و حقیقت میپردازد. او از تجربههای خود در عالم عشق و فراق میگوید و به این نتیجه میرسد که باید جان گمشدهاش را از بیابانهای دوری به جایی امن و آرامش یعنی دارالامان برساند. شاعر بیان میکند که محبت واقعی در این است که دست دزد را ببندد و با این کار، از درد و رنج معشوق کاسته و او را از قعر دوزخ به بهشت جبران میکند. در نهایت، او به ضرورت نشان دادن محبت و اخلاص در عشق تأکید میکند و به این نتیجه میرسد که عشق و مهربانی در کنار فراق و درد، تجربهای گرانبهاست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
