

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۴۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۶
دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش
بر کف ساقی بدیدم در صراحی جان خویش
گفتمش ای جان جان ساقیان بهر خدا
پر کنی پیمانهای و نشکنی پیمان خویش؟
خوش بخندید و بگفت ای ذوالکرم خدمت کنم
حرمتت دارم به حق و حرمت ایمان خویش
ساغری آورد و بوسید و نهاد او بر کفم
پرمی رخشنده همچون چهره رخشان خویش
سجده کردم پیش او و درکشیدم جام را
آتشی افکند در من می ز آتشدان خویش
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در جستجوی حقیقت و وصال، به مجلسی میرود که سلطان معنویاش در آنجا حضور دارد. او با ساقی صحبت میکند و از او میخواهد که پیمانهاش را پر کند و پیمان را نشکند. ساقی با رویی دلنشین این درخواست را اجابت کرده و شمایل خود را نمایان میکند. شاعر با نوشیدن می، شعلهای از عشق را در دلش روشن میکند و زیباییهای ظاهری ساقی را در باطن خود تجربه میکند. او در این مجلس به عمیقترین معانی و ثمرات عشق و دوستی پی میبرد و همچنین به یاد میآورد که بخت هرکس در این میخانه رقم میخورد. در پایان، شاعر به داستانها و رازهای پنهان مجالس دیگر اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
