

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵
گفتی که گزیدهای تو بر ما
هرگز نبدست این مفرما
حاجت بنگر مگیر حجت
بر نقد بزن مگو که فردا
بگذار مرا که خوش بخسپم
در سایهات ای درخت خرما
ای عشق تو در دلم سرشته
چون قند و شکر درون حلوا
وی صورت تو درون چشمم
مانند گهر میان دریا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان عشق و اشتیاق عمیق خود به معشوق میپردازد و حسرت دوری او را ابراز میکند. او معشوق را به درخت نخل و خورشید تشبیه میکند و نشان میدهد که عشق او همچون قند و شکر در دلش حل شده است. شاعر خواستار حضور معشوق است و از او میخواهد که وعدهای که در گذشته داده است را برآورده کند. او با غم و حسرت به معشوق نگاه میکند و حتی اگر به طور مستقیم به او نرسد، از دور نیز تمنا و آرزوی وصال او را دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
