

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۸۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۱
ز هدهدان تفکر چو دررسید نشانش
مراست ملک سلیمان چو نقد گشت عیانش
پری و دیو نداند ز تختگاه بلندش
که تخت او نظرست و بصیرتست جهانش
زبان جمله مرغان بداند او به بصیرت
که هیچ مرغ نداند به وهم خویش زبانش
نشان سکه او بین به هر درست که نقدست
ولیک نقد نیابی که بو بری سوی کانش
مگر که حلقه رندان بینشان تو ببینی
که عشق پیش درآید درآورد به میانش
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر دربارهٔ مقام و فضیلت عارف و عشق الهی است که از دنیای مادی و ظواهر فراتر میرود. شاعر به قدرت و بصیرت خاصی اشاره میکند که الهی بودن، او را بر تختی بلند نشانده است. او بر این باور است که تنها عشق میتواند انسان را به حقیقت و درک عمیق برساند و شراب عشق، چیزی فراتر از لذات دنیوی است. مولانا با اشاره به شمس، به مقام رفیع عشق و عرفان میپردازد و میگوید که هیچ چیز نمیتواند فرد را به این مرتبه از فهم و شناخت برساند مگر عشق واقعی.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
