

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۹۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۹
گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ
گویند صبح نبود شام تو را دروغ
گویند بهر عشق تو خود را چه میکشی
بعد از فنای جسم نباشد بقا دروغ
گویند اشک چشم تو در عشق بیهدهست
چون چشم بسته گشت نباشد لقا دروغ
گویند چون ز دور زمانه برون شدیم
زان سو روان نباشد این جان ما دروغ
گویند آن کسان که نرستند از خیال
جمله خیال بد قصص انبیا دروغ
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به نقد باورهای رایج درباره عشق و حقیقت میپردازد و میگوید که بسیاری از ادعاها در مورد عشق، وفا، حقیقت و ارتباط بین فرد و خدا دروغ هستند. او به این نکته اشاره میکند که بسیاری از انسانها از درک عشق حقیقی و رسیدن به خدا دورند و خیالهایشان مانع از تجربه واقعی میشود. همچنین، او به مسألهی فانی بودن جسم و بقا پس از آن پرداخته و تأکید میکند که عشق اگر حقیقی باشد، سبب پرواز جان به اوج میشود. در نهایت، شاعر نصیحت میکند که در برابر حرفهای بیمحتوا باید سکوت کرد و به عمق معانی واقعی عشق و حقیقت پرداخت.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
