

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۰۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۴
باده نمیبایدم فارغم از درد و صاف
تشنه خون خودم آمد وقت مصاف
برکش شمشیر تیز خون حسودان بریز
تا سر بیتن کند گرد تن خود طواف
کوه کن از کلهها بحر کن از خون ما
تا بخورد خاک و ریگ جرعه خون از گزاف
ای ز دل من خبیر رو دهنم را مگیر
ور نه شکافد دلم خون بجهد از شکاف
گوش به غوغا مکن هیچ محابا مکن
سلطنت و قهرمان نیست چنین دست باف
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از دردی عمیق و تشنگی درونی سخن میگوید که به دنبال آزادی و رهایی از مشکلات است. او به باده و به تکرار جنگ و جدلهای درونی و بیرونی اشاره میکند و خواهان آرامش و درک عمیقتر از وجود خود است. آتش و هیزم به مثابه نمادی از کشمکشها و تفاوتهای انسانی مطرح میشود و بر پیوند ناگسستنی انسان با روح خود تأکید میشود. شاعر در نهایت به درک ظرافتهای زندگی و دوری از دعواها و تضادها دعوت میکند و از نیروی عشق و ارتباطات عمیق سخن میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
