

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۱۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۳
جان و سر تو که بگو بینفاق
در کرم و حسن چرایی تو طاق
روی چو خورشید تو بخشش کند
روز وصالی که ندارد فراق
دل ز همه برکنم از بهر تو
بهر وفای تو ببندم نطاق
گر تو مرا گویی رو صبر کن
باشد تکلیف بما لایطاق
سخت بود هجر و فراق ای حبیب
خاصه فراقی ز پی اعتناق
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف عشق و جذبهای میپردازد که نسبت به دوست دارد. او از احساسات عمیق خود نسبت به معشوق سخن میگوید و از دشواریهای جدایی و فراق یاد میکند. شاعر تأکید میکند که عشق، او را به جاذبههای معنوی و روحانی نزدیک میکند و او را وادار میسازد تا از دنیای مادی دور شود. همچنین، او پیوند عمیق عقل و روح را با معشوق به تصویر میکشد و در نهایت، از اشتیاق و نیاز به معشوق و برقراری ارتباطی عمیق با او سخن میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
