

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۱۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۴
به دلجویی و دلداری درآمد یار پنهانک
شب آمد چون مه تابان شه خون خوار پنهانک
دهان بر مینهاد او دست یعنی دم مزن خامش
و میفرمود چشم او درآ در کار پنهانک
چو کرد آن لطف او مستم در گلزار بشکستم
همیدزدیدم آن گلها از آن گلزار پنهانک
بدو گفتم که ای دلبر چه مکرانگیز و عیاری
برانگیزان یکی مکری خوش ای عیار پنهانک
بنه بر گوش من آن لب اگر چه خلوتست و شب
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دلجویی یار پنهانی اشاره میکند که با نزدیکی خود تسلی میدهد. شب و سکوت آن فضای رازآلودی را ایجاد کرده و عشق را در دل شاعر زنده میکند. او از طرف یارش به اسارتی عاشقانه فرو میرود و دل به زیباییهای پنهان میسپارد. شاعر از ارسال پیامهای محبتآمیز به دلبر خود صحبت کرده و از او میخواهد تا از اسرار عشق بگوید. در پایان، با یادآوری شمس تبریزی، از او میخواهد که به آرامی در صحنه عشق قدم بردارد و به دیدار دوبارهاش امیدوار است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
