

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۸۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۸
ای نفس کل صورت مکن وی عقل کل بشکن قلم
ای مرد طالب کم طلب بر آب جو نقش قدم
ای عاشق صافی روان رو صاف چون آب روان
کاین آب صافی بیگره جان می فزاید دم به دم
از باد آب بیگره گر ساعتی پوشد زره
بر آب جو تهمت منه کو را نه ترس است و نه غم
در نقش بینقشی ببین هر نقش را صد رنگ و بو
در برگ بیبرگی نگر هر شاخ را باغ ارم
زان صورت صورت گسل کو منبع جان است و دل
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به نقش دل و جان و ارتباط آنها با عشق و معرفت میپردازد. او از انسان میخواهد که از ظواهر و محدودیتها فراتر برود و به جوهر وجود خویش پی ببرد. با تشبیهاتی مانند آب صافی و باد بیگره، به لطافت و آزادی روح اشاره میکند و بر اهمیت خلوص در عشق و جستجوی حقیقت تأکید دارد. همچنین، او یادآور میشود که در دنیای شلوغ و متنوع، باید به عمق وجود و سادگی بازگشت تا به درک واقعی برسیم و از تعلقات دنیوی رهایی یابیم. در نهایت، شاعر به زبان دعا و ندا میگوید که بدون وجود عشق، آرامش و صحت امکانپذیر نیست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
