

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۸۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۹
ای پاک رو چون جام جم وز عشق آن مه متهم
این مرگ خود پیدا کند پاکی تو را کم خور تو غم
ای جان من با جان تو جویای در در بحر خون
تا در که را پیدا شود پیدا شود ای جان عم
من چون شوم کوته نظر در عشق آن بحر گهر
کز ساحل دریای جان آید بشارت دم به دم
من ترک فضل و فاضلی کردم به عشق از کاهلی
کز عشق شه کم بیشی است وز عشق شه بیشی است کم
بیخ دل از صفرای او می خورد زد زردی به رخ
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان عشق عمیق و عرفانی خود میپردازد، او با تصاویری از زیبایی و پاکی، به دنبال وصل و شناخت معشوق الهی است. احساساتی همچون شوق و حسرتی عمیق در او بیدار شده و او را به سمت درک بالاتری از حقیقت سوق میدهد. او به ترک دانش ظاهری و لوایح دنیوی اشاره میکند و عشق را بر هر دانشی مقدم میشمارد. با اشاره به تجلی صفات الهی در معشوق و نقش آن در زندگی خود، شاعر به غایت عشق و فانی شدن در محبوب میرسد و به احترامی خاص به منشأ سعادت و نور اشاره میکند. در نهایت نام شمس دین، که نماد عشق عرفانی اوست، در پایان این کار بزرگ شعر ظهور میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
