

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۹۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۰
باز آمدم، باز آمدم، از پیش آن یار آمدم
در من نگر، در من نگر، بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم، شاد آمدم، از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
آن جا روم، آن جا روم، بالا بُدم، بالا روم
بازم رهان، بازم رهان، کاین جا به زنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بُدم، دیدی که ناسوتی شدم
دامش ندیدم ناگهان، در وی گرفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر! نه مشت خاکم مختصر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از بازگشت خود به سوی یاری صحبت میکند و ابراز میکند که از درد و رنج به شادابی و آزادی رسیده است. او خود را بهعنوان موجودی فراتر از مادیات معرفی میکند و به مخاطب میگوید که نباید او را فقط بهعنوان یک موجود خاکی ببیند. به بیان دیگر، او از مقام لاهوتی خود سخن میگوید و در پی دیدار یار است. در نهایت، او از شمس تبریزی میخواهد که به همه عالم نظر کند، زیرا او در دل خاک و فنا، جامهای از عشق و آگاهی پوشیده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
