

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۰۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۰
تیز دَوم، تیز دَوم، تا به سواران برسم
نیست شوَم، نیست شوَم، تا برِ جانان برسم
خوش شدهام، خوش شدهام، پارهٔ آتش شدهام
خانه بسوزم، بروم، تا به بیابان برسم
خاک شوَم، خاک شوَم، تا ز تو سرسبز شوَم
آب شوَم سجده کنان، تا به گلستان برسم
چونک فتادم ز فلک، ذرهصفت لرزانم
ایمن و بیلرز شوم، چونک به پایان برسم
چرخ بوَد جای شرف، خاک بوَد جای تلف
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل با شعفی عمیق و yearning به دنبال وصال جانان و تعالی روحی است. او از تیزی و آتشآورگی خود میگوید و تمایل دارد تا به سفر درونی خود ادامه دهد، به گونهای که حتی آماده است خانهاش را بسوزاند تا به بیابانی از عشق برسد. شاعر خواستار آن است که خود را از دنیای مادی رها کند و به سمت معنویت و ایمان حرکت کند، به گلی در گلستان و به رحمت الهی دست یابد. او در ادامه به درد و دل بیماران اشاره میکند و بیان میکند که برای رسیدن به درمان حقیقی، باید درد را تجربه کند. این سفر به سمت جانان در نهایت او را به شناخت و اتصال عمیقتری با حقیقت میرساند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
