

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۰۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۳
آمدهام که سر نهم؛ عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی؛ نی شکنم؛ شکر برم
آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعلهٔ نظر برم
آمدهام که ره زنم؛ بر سر گنج شَه زنم
آمدهام که زر برم؛ زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا، جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کُلَه برد؛ من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر؛ من به کجا نظر کنم؟
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و شوری عمیق برای محبوبش سخن میگوید. او به دنبال تلاشی بیوقفه است تا به معشوق خود نزدیک شود و دریابد که عشقش چقدر عمیق و دلنشین است. وی از عشق به عنوان گنجی باارزش یاد میکند و بیان میکند که حتی اگر دلش شکسته شود، جانش را فدای عشق خواهد کرد. احساساتی چون شوق و دلتنگی در وجودش غلبه دارد و تصور محبوبش او را به حالت خلسه و شوق فراوان میکشاند. همچنین، او اشاره میکند که آفتاب وجود معشوقش باعث تابش زندگی و روشنایی در دل او میشود. در نهایت، شاعر به بادهای اشاره میکند که نشانه همین عشق است و تمایل دارد که برای محبوبش از هر چیزی بگذرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
