

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۰۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۷
دوش چه خوردهای بگو ای بت همچو شکرم
تا همه سال روز و شب باقی عمر از آن خورم
گر تو غلط دهی مرا رنگ تو غمز می کند
رنگ تو تا بدیدهام دنگ شدهست این سرم
یک نفسی عنان بکش تیز مرو ز پیش من
تا بفروزد این دلم تا به تو سیر بنگرم
سخت دلم همیتپد یک نفسی قرار کن
خون ز دو دیده می چکد تیز مرو ز منظرم
چون ز تو دور می شوم عبرت خاک تیرهام
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به گفتگو با محبوب خود میپردازد و از شوق و اشتیاق خود نسبت به او میگوید. او از درد فاصله و دوری از محبوب شکایت دارد و میخواهد که محبوبش نزد او بماند تا آرامش یابد. شاعر تأکید میکند که دوری از محبوبش جان او را به لب رسانده و دلش تنگ است. او در نهایت از محبوب خود میخواهد که از او دور نشود و به او توجه کند، زیرا او را به شدت تحت تأثیر و تسخیر خود دارد. غزل به زیبایی احساسات عاشقانه و عمیق را به تصویر میکشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
