

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۰۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۸
تا به کی ای شکر چو تن بیدل و جان فغان کنم
چند ز برگ ریز غم زرد شوم خزان کنم
از غم و اندهان من سوخت درون جان من
جمله فروغ آتشین تا به کیش نهان کنم
چند ز دوست دشمنی جان شکنی و تن زنی
چند من شکسته دل نوحه تن به جان کنم
مؤمن عشقم ای صنم نعره عشق می زنم
همچو اسیرکان ز غم تا به کی الامان کنم
چونک خیال تو سحر سوی من آید ای قمر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از درد و رنج ناشی از جدایی و فراق سخن میگوید و به سراغ محبوبش میرود. او از اندوه و غم خود مینالد و در تلاش است که این احساسات را به نوعی تسکین دهد، اما نمیتواند از شدت عشق و فراق رهایی یابد. همچنین، او به شمس تبریزی اشاره میکند و بخشش و پیوند عمیقی که با او دارد را بیان میکند. در نهایت، ابراز عشق و longing به سوی محبوبی است که همچون قمر در زندگیاش میدرخشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
