

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۰۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۹
ای تو بداده در سحر از کف خویش بادهام
ناز رها کن ای صنم راست بگو که دادهام
گرچه برفتی از برم آن بنرفت از سرم
بر سر ره بیا ببین بر سر ره فتادهام
چشم بدی که بد مرا حسن تو در حجاب شد
دوختم آن دو چشم را چشم دگر گشادهام
چون بگشاید این دلم جز به امید عهد دوست
نامه عهد دوست را بر سر دل نهادهام
زاده اولم بشد زاده عشقم این نفس
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و احساسات عمیق خود نسبت به معشوق سخن میگوید و به زیباییهای او اشاره میکند. او گرچه از محبوب دور است، اما عشقش را در دل حضوری فعال و حیاتبخش مییابد. شاعر به ناز و دلربایی معشوق اشاره کرده و از جدایی رنج میبرد، اما با امید به وصال به سوی او میرود. همچنین، عشق را بهعنوان نیرویی قدرتمند توصیف میکند که او را از خود بیخود کرده و به مقام والایی رسانده است. در نهایت، به شمس دین، دوست و مرادش در تبریز اشاره میکند و از او میخواهد به دیدنش بیاید تا بار دیگر در عشق غوطهور شود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
