

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۱۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۰
تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم
دیو نیم پری نیم از همه چون نهان شدم
برف بدم گداختم تا که مرا زمین بخورد
تا همه دود دل شدم تا سوی آسمان شدم
نیستم از روانها بر حذرم ز جانها
جان نکند حذر ز جان چیست حذر چو جان شدم
آنک کسی گمان نبرد رفت گمان من بدو
تا که چنین به عاقبت بر سر آن گمان شدم
از سر بیخودی دلم داد گواهیی به دست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق عمیق و بیپایان به محبوب سخن میگوید و احساسات خود را به تصویر میکشد. او خود را در وضعیتی میبیند که بهکلی به محبوبش وابسته شده و در این عشق، از خود و هویت خویش به در آمده است. عشق او باعث میشود هر آنچه که دارد از دست بدهد و تمام وجودش به سمت محبوب سوق یابد. در نهایت، او بیان میکند که عشقش نه تنها او را به گمنامی کشانده، بلکه به بروز احساساتی عمیقتر و ارتباطی خاص با محبوبش انجامیده است و حالا دیگر برایش اهمیتی ندارد که در این دنیا چه میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
