

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۲۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۶
چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
رخ زرین من منگر که پای آهنین دارم
بدان شه که مرا آورد کلی روی آوردم
وزان کو آفریدستم هزاران آفرین دارم
گهی خورشید را مانم گهی دریای گوهر را
درون عز فلک دارم برون ذل زمین دارم
درون خمره عالم چو زنبوری همیگردم
مبین تو نالهام تنها که خانه انگبین دارم
دلا گر طالب مایی برآ بر چرخ خضرایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان مقام و حقیقت خود میپردازد و از باطن عمیق خود صحبت میکند. او به دیگران گوشزد میکند که دارای معرفت و زیباییهای درونی فراتر از ظاهر است و مسیر جستجوی حقیقت را به آنها میآموزد. شاعر به قدرت و سلطنت خود در عالم هستی اشاره میکند و میگوید که بر عناصر و موجودات جهان تسلط دارد. او از تنهایی و ضعف سخن نمیگوید، بلکه از شکوفایی و نشاط زندگی خویش و جهانی پر از زیباییهای نهفته خبر میدهد. در پایان، بر غفلت دیگران از درک این معانی و برتریهای وجودی تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
