

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۲۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۷
من از اقلیم بالایم سر عالم نمیدارم
نه از آبم نه از خاکم سر عالم نمیدارم
اگر بالاست پراختر وگر دریاست پرگوهر
وگر صحراست پرعبهر سر آن هم نمیدارم
مرا گویی ظریفی کن دمی با ما حریفی کن
مرا گفتهست لاتسکن تو را همدم نمیدارم
مرا چون دایه فضلش به شیر لطف پروردهست
چو من مخمور آن شیرم سر زمزم نمیدارم
در آن شربت که جان سازد دل مشتاق جان بازد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عدم وابستگی به دنیا و مادیات سخن میگوید و به ارتباط عمیق خود با عشق الهی اشاره میکند. او از ابعاد مختلف زندگی، همچون آب، خاک، سرزمین و شادیها، فرای آنچه که در ظاهر وجود دارد، جداست و تنها به دوستی و عشق یار دلخواهش میاندیشد. به رغم تمام تجارب و احساساتش، به هیچچیز جز عشق حقیقی خود وابسته نیست و خود را آزاد و بیقید و بند میدیده است. او در میانسالی در جستجوی حقیقت و معنای عمیق عشق، از وابستگیهای دنیوی فاصله گرفته و با شناخت عمیقتری از خود، به عشق پایدار خود پی برده است. در پایان، او با تأکید بر عشق خالص و بیدریغ، از گفتگو در مورد دوستی خالص خود سرباز میزند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
