

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۲۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۹
نه آن بیبهره دلدارم که از دلدار بگریزم
نه آن خنجر به کف دارم کز این پیکار بگریزم
منم آن تخته که با من دروگر کارها دارد
نه از تیشه زبون گردم نه از مسمار بگریزم
مثال تخته بیخویشم خلاف تیشه نندیشم
نشایم جز که آتش را گر از نجار بگریزم
چو سنگم خوار و سرد ار من به لعلی کم سفر سازم
چو غارم تنگ و تاری گر ز یار غار بگریزم
نیابم بوس شفتالو چو بگریزم ز بیبرگی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ارتباط عمیق و لازم خود با دلدار و ادراکات درونیاش اشاره میکند و میگوید که نمیتواند از آنچه که او را به چالش میکشد، فرار کند. او خود را مشابه تختهای میداند که دروگر زندگیاش مشغول کار است و همچنان در برابر چالشها و دردها ایستادگی میکند. نه از سختیها و نه از جداییها فرار میکند و بر این باور است که برای دستیابی به یک حالت ایدهآل، هنوز زمان زیادی لازم است. در نهایت، او از عمیقترین احساسات و تلاشهایش برای نیل به حقیقت سخن میگوید و تا زمانی که در این مسیر است، نمیتواند از آن کنار برود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
