

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۳۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۰
نهادم پای در عشقی که بر عشاق سر باشم
منم فرزند عشق جان ولی پیش از پدر باشم
اگر چه روغن بادام از بادام می زاید
همیگوید که جان داند که من بیش از شجر باشم
به ظاهربین همیگوید چو مسجود ملایک شد
که ای ابله روا داری که جسم مختصر باشم
زمانی بر کف عشقش چو سیمابی همیلرزم
زمانی در بر معدن همه دل همچو زر باشم
منم پیدا و ناپیدا چو جان و عشق در قالب
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل دربارهٔ عشق و ماهیت خود به عنوان عاشق سخن میگوید. او خود را فرزند عشق میداند و از وجود خود به عنوان جوهری باارزش حرف میزند که به ظاهر معمولی بهنظر میرسد، اما در باطن غنی است. او از نوسانات عشق و حالتهای خود در برابر معشوق و گاه آشکار و گاه پنهان بودنش به تصویر میکشد. شاعر تأکید میکند که حتی اگر وجودش ناپیدا باشد، در بین عاشقان و در عمق عشق همیشه حضور دارد. در انتها با ذکر شمس تبریزی، به ابعاد عرفانی عشق و اتصال به حقیقتی بالاتر اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
