

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۳۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۱
مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم
چو غم بر من فروریزی ز لطف غم خجل باشم
غمان تو مرا نگذاشت تا غمگین شوم یک دم
هوای تو مرا نگذاشت تا من آب و گل باشم
همه اجزای عالم را غم تو زنده می دارد
منم کز تو غمی خواهم که در وی مستقل باشم
عجب دردی برانگیزی که دردم را دوا گردد
عجب گردی برانگیزی که از وی مکتحل باشم
فدایی را کفیلی کو که ارزد جان فدا کردن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان تاثیر عمیق عشق و غم معشوق بر زندگی خود میپردازد. او از حالت غمگینی و تنگدلی ناشی از دوری معشوق مینالد و مطرح میکند که غم معشوق او را از دیگر دردها و رنجها دور نگهداشته است. شاعر به طور پیوسته به شوق و خشوع خود نسبت به معشوق پرداخته و ابراز میکند که حتی در رنج و ناراحتی، عشق او باعث زنده ماندن احساسات اوست. او در نهایت میگوید که به خاطر محبت معشوق، حاضر است همه چیز را فدای او کند و عشقش را به حدی عمیق میداند که حتی دردش نیز مایهی آرامش اوست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
