

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۳۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۲
تو خود دانی که من بیتو عدم باشم عدم باشم
عدم خود قابل هست است از آن هم نیز کم باشم
چو زان یوسف جدا مانم یقین در بیت احزانم
حریف ظن بد باشم ندیم هر ندم باشم
چو شحنه شهر شه باشم عسس گردم چو مه باشم
شکنجه دزد غم باشم سقام هر سقم باشم
ببندم گردن غم را چو اشتر می کشم هر جا
بجز خارش ننوشانم چو در باغ ارم باشم
قضایش گر قصاص آرد مرا اشتر کند روزی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به حال و هوای فقدان و جدایی پرداخته است و میگوید که بدون معشوق خود، به عدم و نیستی تبدیل میشود. او با استفاده از تشبیهات مختلف، احساس درد و رنج ناشی از این جدایی را بیان میکند و به تصویر کشیدن وضعیت خود به عنوان فردی محبوس در غم و حسرت میپردازد. در کنار این، شاعر به تغییرات وضعیت خود به عنوان یک مخلوق تنها اشاره کرده و از دنیای ناامیدی و تنهاییاش سخن میگوید. او هرچند در جمع و محفلها حاضر است، اما در درون خود رنجهای عمیقتری را احساس میکند. شاعر به عشق و ضرورت ارتباط عاطفی انسان با دیگری تأکید میکند و حالتهای مختلف خود را در این رابطه توصیف میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
