

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۳۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۳
من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم
چو هنگام وصال آمد بتان را بت شکن باشم
مرا چون او ولی باشد چه سخره بوعلی باشم
چو حسن خویش بنماید چه بند بوالحسن باشم
دو صورت پیش می آرد گهی شمع است و گه شاهد
دوم را من چو آیینه نخستین را لگن باشم
مرا وامی است در گردن که بسپارم به عشقش جان
ولی نگزارمش تا از تقاضا ممتحن باشم
چو زندانم بود چاهی که در قعرش بود یوسف
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و حال و هوای معرفتی خود میپردازد. او خود را وابسته و در بند عشق میبیند، بهگونهای که میخواهد در هر حالتی، با عشق یار وابسته باشد. از یکسو به ناپایداری و درد ناشی از عشق اشاره میکند و از سوی دیگر، صبح و روشنایی را در پیوستگی با محبوب میبیند. شاعر به تشتت وجود خویش و نبرد درونی خود اشاره دارد و در نهایت، تاکید بر هویتی عمیق و پیوندی ناگسستنی با عشق و آتش شمس تبریزی دارد. این عشق او را به نوعی آوارگی و جستجو در خود سوق میدهد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
