

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۳۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۴
چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم
چو هر خاری از او گل شد چرا من یاسمن باشم
چو هر سنگی عسل گردد چرا مومی کند مومی
همه اجسام چون جان شد چرا استیزه تن باشم
یقین هر چشم جو گردد چو آن آب روان آمد
چو در جلوهست حسن او چه بند بوالحسن باشم
اگر چه در لگن بودم مثال شمع تا اکنون
چو شمعم جمله گشت آتش چرا اندر لگن باشم
چو از نحس زحل رستم چه زیر آسمان باشم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تأمل در ماهیت وجود و حالاتی پرداخته که در آن انسانها به درجاتی از کمال و زیبایی میرسند. او میپرسد که اگر دیگران بهبود مییابند و از حالت سنگ و خاری به گل و عسل تبدیل میشوند، چرا او باید هنوز در وضعیت پایینتری باقی بماند. با اشاره به اینکه وجود او از شمعی در لگن فراتر است و باید از قید محدودیتها رها شود، همچنین نسبت به حسادت دیگران و بیانگیزگی خویش تأمل میکند. در نهایت، او به گذر از وضعیت جاری و پیوستن به حالتهای بالاتر و متعالی دعوت میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
