

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۳۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۵
به گرد دل همیگردی چه خواهی کرد میدانم
چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد میدانم
یکی بازی برآوردی که رخت دل همه بردی
چه خواهی بعد از این بازی دگر آورد میدانم
به یک غمزه جگر خستی پس آتش اندر او بستی
بخواهی پخت میبینم بخواهی خورد میدانم
به حق اشک گرم من به حق آه سرد من
که گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد میدانم
مرا دل سوزد و سینه تو را دامن ولی فرق است
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل دربارهٔ درد و رنج عشق و جدایی سخن میگوید و به وضعیت دل و روان خود اشاره میکند. او میداند که چه مشکلاتی در پی عشق ممکن است پیش بیاید و تأثیر آنها بر روح و جسمش را حس میکند. همچنین، او در گفتگو با دلش از صبوری و تحمل در برابر سختیها صحبت میکند و اختلاف میان مردان و زنان را در احساسات شان ریشهیابی میکند. در نهایت، شاعر به بازی شطرنج به عنوان نمادی از پیچیدگیهای عشق و زندگی اشاره میکند و نشان میدهد که چگونه درد و رنج میتوانند به یکدیگر مرتبط باشند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
