

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۶۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۵
ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم
زان روی که حیرانم من خانه نمیدانم
ای گشته ز تو واله هم شهر و هم اهل ده
کو خانه نشانم ده من خانه نمیدانم
زان کس که شدی جانش زان کس مطلب دانَش
پیش آ و مرنجانش من خانه نمیدانم
وان کز تو بود شورش میدار تو معذورش
وز خانه مکن دورش من خانه نمیدانم
من عاشق و مشتاقم من شهره آفاقم
رحم آر و مکن طاقم من خانه نمیدانم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از حالتی حیرتآور و گمگشتگی در وجود و هستی خود سخن میگوید. او به نزدیکی به محبوبش اشاره میکند و احساس میکند که هیچچیز جز عشق و علاقه به او معنی ندارد. شاعر از دوری و بیخانمانی خود در این عالم گلایه میکند و میخواهد که محبوبش به او نزدیک شود تا آرامش یابد. او در دل خود تنها عشق را میبیند و در طلب وصال محبوبش، هر گونه بیقراری را تحمل میکند. در نهایت، شاعر به ارتباط عمیق خود با شمس اشاره نموده و میگوید تنها با او میتواند به حقیقت وجود پی ببرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
