

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۷۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۷
از اول امروز چو آشفته و مستیم
آشفته بگوییم که آشفته شدستیم
آن ساقی بدمست که امروز درآمد
صد عذر بگفتیم و زان مست نرستیم
آن باده که دادی تو و این عقل که ما راست
معذور همیدار اگر جام شکستیم
امروز سر زلف تو مستانه گرفتیم
صد بار گشادیمش و صد بار ببستیم
رندان خرابات بخوردند و برفتند
ماییم که جاوید بخوردیم و نشستیم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به حال و هوای شاد و آشفتهاش اشاره میکند و از بادهٔ عشق و مستی سخن میگوید. او به حضور ساقی و بیقیدی شخصیتهای رند اشاره میکند که در خرابات به خوشگذرانی مشغولاند. شاعر در این حال، به اوج عشق و شور میرسد و خود را در مقام انسانی فراتر از زمین و آسمان مییابد. او عشق را عمیقتر از عقاید دینی میداند و در نهایت به ذکر شمس تبریزی به عنوان معشوق اصلی و منبع این عشق میپردازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
