

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۹۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۲
بار دگر از راه سوی چاه رسیدیم
وز غربت اجسام بالله رسیدیم
با اسب بدان شاه کسی چون نرسیدهست
ما اسب بدادیم و بدان شاه رسیدیم
چون ابر بسی اشک در این خاک فشاندیم
وز ابر گذشتیم و بدان ماه رسیدیم
ای طبل زنان نوبت ما گشت بکوبید
وی ترک برون آ که به خرگاه رسیدیم
یک چند چو یوسف به بن چاه نشستیم
زان سر رسن آمد به سر چاه رسیدیم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل مولانا، شاعر از سفر معنوی و تلاش برای رسیدن به حقیقت و وصال سخن میگوید. او به تمثیلهایی چون چاه و شاه اشاره میکند تا مسیر دشوار و غربت را ترسیم کند که با ایمان و کوشش فراوان به هدف نهایی خود، که همان وصال محبوب است، دست یافتهاند. شاعر به یادآوری لحظههای درد و اشکریزی میپردازد و به دیگران میگوید که اکنون زمان شادی و سرور فرا رسیده است. با دعوت به نزدیکی و پرسش از حال، او جوانب روحانی این سفر را به تصویر میکشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
