

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۹۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۳
ما عاشق و سرگشته و شیدای دمشقیم
جانداده و دلبستهٔ سودای دمشقیم
زان صبحِ سعادت که بتابید از آن سو
هر شام و سحر مستِ سحرهای دمشقیم
بر باب بریدیم که از یار بریدیم
زان جامعِ عشّاق به خضرای دمشقیم
از چشمه بونواس مگر آب نخوردی
ما عاشقِ آن ساعدِ سقّای دمشقیم
بر مُصحفِ عثمان بنهم دست به سوگند
کز لولوی آن دلبر لالای دمشقیم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق عمیق و شیدایی خود نسبت به دمشق میپردازد و این شهر را بهعنوان نماد زیبایی و سعادت معرفی میکند. او از صبحهای خوش و سحرهای دلانگیز دمشق صحبت میکند و به عشق درختان و چشمههای آن اشاره میکند. در چهرههای مختلف عشق و عاطفه، این شهر به عنوان معشوقی بیهمتا در نظر گرفته میشود. شاعر از مفاهیم مذهبی و تاریخی نیز بهره میبرد و دمشق را جایی برای نیایش و تماشای زیباییها میداند. در نهایت، او به ارتباط عمیق خود با مولای خود، شمس تبریز، اشاره میکند و عشق به او را در ارتباط با عشق به دمشق میبیند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
