

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۹۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۵
اگر تو نیستی در عاشقی خام
بیا مگریز از یاران بدنام
تو آن مرغی که میل دانه داری
نباشد در جهان یک دانه بیدام
مکن ناموس و با قلاش بنشین
که پیش عاشقان چه خاص و چه عام
اگر ناموس راه تو بگیرد
بکش او را و خونش را بیاشام
که این سودا هزاران ناز دارد
مکن ناز و بکش ناز و بیارام
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به عشق و عاشقی و سختیهای آن پرداخته است. او از دوست میخواهد که در صورت نبودن عشقش، از یاران نامناسب دوری کند و به دنبال آن عشق حقیقی باشد. شاعر به تمثیل مرغی اشاره میکند که برای رسیدن به دانه، به دام میافتد و بر لزوم فدای ناموس در راه عشق تأکید میکند. او توصیه میکند که عاشق باید از زیباییهای عشق و طلبی که در آن نهفته است، بهره برد و در عین حال از رنج و صبر نیز غافل نشود. در انتها، به خوابی مرگآور در کوی میخانه اشاره میکند که نشاندهندهٔ نهایت تسلیم در عشق است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
