

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۹۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۶
چه دیدم خواب شب کامروز مستم
چو مجنونان ز بند عقل جستم
به بیداری مگر من خواب بینم
که خوابم نیست تا این درد هستم
مگر من صورت عشق حقیقی
بدیدم خواب کو را می پرستم
بیا ای عشق کاندر تن چو جانی
به اقبالت ز حبس تن برستم
مرا گفتی بدر پرده دریدم
مرا گفتی قدح بشکن شکستم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تجربهای عمیق و تحولآفرین از عشق اشاره میکند. او از خواب و بیداری صحبت میکند و به دنبال رهایی از قید و بندهای عقل است. عشق را به عنوان یک نیرو و جوهرهٔ زندگی معرفی میکند و در جستجوی حقیقت، از درد و رنجهای ناشی از دوری عشق سخن میگوید. با اشتیاق خواهان وصل به معشوق است و میطلبد که عشقش او را از تمام وابستگیها رها کند. شاعری که در نهایت خود را در مقامات بالاتر و جهانی فراتر از زمین و زمان با معشوق مییابد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
