

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۰۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۵
یکی مطرب همیخواهم در این دم
که نشناسد ز مستی زیر از بم
حریفی نیز خواهم غمگساری
ز بیخویشی نداند شادی از غم
همه اجزای او مستی گرفته
مبدل گشته از اولاد آدم
مسلمانی منور گشته از وی
مسلم گشته از هستی مسلم
چو با نه کس بیاید بشمری ده
ده تو نه بود از ده یکی کم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل خواستار یک مطرب است که در حال مستی دریابد و غمگساری نیز بخواهد که از غم و شادی آگاهی نداشته باشد. او از حالتی که انسانها به واسطهٔ مستی به دنیای واقعی و معنوی پیوند میزنند سخن میگوید و به لزوم حضور یک ساقی اشاره میکند که بتواند آنان را از خودخواهی و محدودیتها رها کند، زیرا در این حالت، همه چیز زیباتر و جشنگونه مینماید. همچنین، اشارهای به شمس تبریز به عنوان هستهی اصلی این جشن و شعف معنوی دارد و او را جان عالم میخواند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
