

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۱۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۷
مرا گویی کهرایی؟ من چه دانم
چنین مجنون چرایی؟ من چه دانم
مرا گویی بدین زاری که هستی
به عشقم چون برآیی؟ من چه دانم
منم در موج دریاهای عشقت
مرا گویی کجایی؟ من چه دانم
مرا گویی به قربانگاهِ جانها
نمیترسی که آیی؟ من چه دانم
مرا گویی اگر کشتهٔ خدایی
چه داری از خدایی؟ من چه دانم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ناچاری و بیخبر بودن خود از معانی عمیق عشق و حقیقت وجود اشاره میکند. او به پرسشهای مکرر دربارهی وجود خود و عشق پاسخ نمیتواند دهد و در این مسیر، خود را مانند مجنون و بیخبر از واقعیتها میبیند. با اشاره به موجهای دریاهای عشق، او از گمگشتگی و پریشانیاش در این عشق میگوید و از ناپایداری و درک نادرست خود از خوشی و بلایی سخن میگوید. سرانجام، یادآوری شمس تبریزی، او را به تفکری عمیقتر دربارهی خود و عشق میکشاند. این غزل توصیفی از جستجوی مداوم و احساسات متضاد در برابر عشق و حقیقت است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
