

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۱۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۸
من آن ماهم که اندر لامکانم
مجو بیرون مرا در عین جانم
تو را هر کس به سوی خویش خواند
تو را من جز به سوی تو نخوانم
مرا هم تو به هر رنگی که خوانی
اگر رنگین اگر ننگین ندانم
گهی گویی خلاف و بیوفایی
بلی تا تو چنینی من چنانم
به پیش کور هیچم من چنانم
به پیش گوش کر من بیزبانم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر خود را به عنوان موجودی بیمکان و فراتر از دنیا معرفی میکند که در عین حال به عمق وجود خود پی برده است. او تأکید میکند که هر کسی او را به سوی خود میخواند، اما او تنها به سوی معشوق واقعی خود میرود. دیالوگ بین او و محبوبش پر از تضادهای ظاهری است که نشاندهنده وفاداری و تعلق خاطر عمیق اوست. او در این سفر عشق، خود را همچون گلی میبیند که با زیباییهای ظاهری و معنوی درهم آمیخته شده و اعلام آمادگی میکند که به درون عشق برود و معانی عمیقتری را کشف کند. در انتها، او عشق را همچون دریا و کلامش را به مثابه کشتیای میبیند که میتواند به عمق معنای عاشقانه راه یابد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
