

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۱۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۹
بیا کامروز بیرون از جهانم
بیا کامروز من از خود نهانم
گرفتم دشنهای وز خود بریدم
نه آنِ خود نه آنِ دیگرانم
غلط کردم نبریدم من از خود
که این تدبیر بیمن کرد جانم
ندانم کآتشِ دل بر چه سان است
که دیگر شکل میسوزد زبانم
به صد صورت بدیدم خویشتن را
به هر صورت همیگفتم من آنم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دروننگری و تجربههای روحانی خود میپردازد. او از جهانی بیرون میآید و تلاش میکند از خود فاصله بگیرد، اما در این تلاش متوجه میشود که نتوانسته از خود واقعیاش جدا شود. او احساس میکند که آتش دلش زبانش را میسوزاند و نمیداند از کجا این درد ناشی میشود. شاعر در سفر درونیاش به شکلهای مختلفی از خود نگاه میکند و درمییابد که هر یک از این شکلها چون میهمانی به سراغش میآیند و او بهعنوان خانهبان این اشکال را دنبال میکند، اما در نهایت خود را بینشان و پر از تغییر مییابد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
