

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۲۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۵
ز قند یار تا شاخی نخایم
نماز شام روزه کی گشایم
نمیدانم کجا می روید آن قند
کز او خوردم نمیدانم کجایم
عجایب آنک نُقلش عقل من برد
چو عقلم نیست چونش میستایم
کی دارد روزه همچون روزهٔ من
کز او هر لحظه عیدی میربایم
ز صبح روی او دارم صبوحی
نماز شام را هرگز نپایم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و شوق به محبوب میپردازد. او از قند محبوبش سخن میگوید و با اشتیاق از حالی مینویسد که به خاطر عشقش از تمام عبادات و روزههای معمول دور است. شیفتگی او به محبوب، وجدانش را از توجه به اصول روزمره و عادیات دور کرده و لحظات او را پر از شادی و سرور میسازد. شاعر تصویرگر حالتی است که در آن وجود محبوب برای او به اندازهای شیرین و خوشایند است که عبادتهای ظاهری را فراموش کرده و در عشق غرق شده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
