

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۲۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۶
از آن باده ندانم، چون فنایم
از آن بیجا نمیدانم کجایم
زمانی قعر دریایی درافتم
دمی دیگر چو خورشیدی برآیم
زمانی از من آبستن جهانی
زمانی چون جهان خلقی بزایم
چو طوطیْ جانْ شِکر خاید به ناگه
شوم سرمست و طوطی را بخایم
به جایی درنگنجیدم به عالم
بجز آن یارِ بیجا را نشایم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به حالت مستی و ناباوری میانجامد و شاعر در آن از تجربههای متضاد زندگی سخن میگوید. او از حالتهای گوناگون خود، گاهی در عمق دریا و گاهی بهعنوان خورشید، یاد میکند و بیانگر این است که در هر وضعیت و احوالی وجود خود را تجربه کرده است. شاعر به ارتباط عمیق با یار حقیقی خود اشاره میکند و این ارتباط را فراتر از عالم مادی میداند. او در میان رندان دیگر خود را مست و شیدا مییابد و در دیالوگی با شمس تبریزی، به وحدت و همدلی با حقیقت نهایی اشاره میکند. در نهایت، این شعر به جستجوی معنا و حقیقت الهی و احساس کمبود به عشق و ملاقات دلالت دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
