

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۳۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۹
مگردان روی خود ای دیده رویم
به من بنگر که تا از تو برویم
سبوی جسمم از چشمهات پرآب است
مکن ای سنگ دل مشکن سبویم
تو جویایی و من جویانتر از تو
که داند تو چه جویی من چه جویم
همین دانم که از بوی گل تو
مثال گل قبا در خون بشویم
منم ضراب و عشقت چون ترازو
از این خاموش گویا چند گویم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر به معشوقش مینگرد و از او میخواهد که نظرش را به خود جلب کند، زیرا جدا شدن از او برایش دشوار است. او به تشبیه سبوی جسم خود به آبی که از چشمه معشوق میگیرد، اشاره میکند و از سنگدلی معشوقش گله میکند که نگذارد سبوی وجودش بشکند. در ادامه، شاعر بیان میکند که هر دو در جستجوی یکدیگرند، اما تنها اوست که در پی محبوب میدود. او در تشبیهی دیگر، عشقش را به وزنهای تشبیه میکند که او را به سمت خود جذب میکند، و در نهایت به بینهایت بودن جستجویش در پی معشوق اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
