

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۷۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۱
در عشق قدیم سال خوردیم
وز گفت حسود برنگردیم
زین دمدمهها زنان بترسند
بر ما تو مخوان که مرد مردیم
مردانه کنیم کار مردان
پنهان نکنیم آنچ کردیم
ما را تو به زرد و سرخ مفریب
کز خنجر عشق روی زردیم
بر درد هزار آفرین باد
باقی بر ما که یار دردیم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر به یاد عشق قدیم و تاثیر آن بر زندگیاش میپردازد و با جرأت از حسودان میگوید که هرگز به سخنان آنان توجه نخواهد کرد. او تاکید میکند که در دنیا باید با مردانگی رفتار کرد و از درونیات خود سخن گفت. همچنین، به زهر عشق و احساساتی که بر چهرهاش اثر گذاشته اشاره میکند و از درد و مشکلاتی که با آن مواجه است، تقدیر میکند. در پایان، از اینکه با تمام این چالشها هنوز هم یار درد است، ابراز خوشحالی میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
