

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۸۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۹
چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم
پیش آن عید ازل جان بهر قربان می برم
چون کبوترخانه جانها از او معمور گشت
پس چرا این زیره را من سوی کرمان می برم
زانک هر چیزی به اصلش شاد و خندان می رود
سوی اصل خویش جان را شاد و خندان می برم
زیر دندان تا نیاید قند شیرین کی بود
جان همچون قند را من زیر دندان می برم
تا که زر در کان بود او را نباشد رونقی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به طلب و اشتیاق خود برای رسیدن به معشوق میپردازد. او از بازگشت جان به اصل و منبع خود سخن میگوید و ابراز میکند که جان باید شاد و خندان از این سفر به معشوق برگردد. با استفاده از نمادهایی مانند کبوتر و قند، شاعر به مراتب عمیقتری از تجربههای روحانی و عشق میرسد. او همچنین اشاره میکند که نام شمس تبریز به عنوان مظهر دلخوشی و عشق در این سفر معنوی به همراه اوست. در نهایت، شاعر با نگاهی عارفانه به هدف نهایی این سفر روحانی و عشق الهی مینگرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
