

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶
ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا
ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا
از هجر روزم قیر شد دل چون کمان بد تیر شد
یعقوب مسکین پیر شد ای یوسف برنا بیا
ای موسی عمران که در سینه چه سیناهاستت
گاوی خدایی میکند از سینهٔ سینا بیا
رخ زعفرانرنگ آمدم، خَمداده چون چنگ آمدم
در گور تن تنگ آمدم ای جان باپهنا بیا
چشم محمد با نمت واشوق گفته در غمت
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به یوسف و موسی پیامبران اشاره میکند و از آنها میخواهد که به کمک یعقوب و دیگران بیایند. او از دردهای خود صحبت میکند و دل شکستهاش را به تصویر میکشد، در حالی که مشتاق دیدار محبوبی است که تجلی نور و چارهساز است. شاعر به شمس اشاره میکند و از وی میخواهد تا به او دریابد و در اوج نیاز به او نزدیکتر شود. در نهایت، او از تفاوت میان جسم و جان سخن میگوید و از شمس دین به عنوان منبع زندگی و نجات یاد میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
